تبليغاتX
بی قرارتر از دریا هم بهونه داره...

بی قرارتر از دریا هم بهونه داره...

من احمق,درست بشو نیستم...نیستم!

خیلی احمقم..درحد المپیک!!!

ناراحت شد.

آخه چرا چفت و بست درست و حسابی نداره؟بازم فکر نکرده باعث ناراحتی کسی شدم.

الان عذابش داره خفه ام میکنه.خداکنه منو ببخشه.

خر به کی میگن؟به من دیگه...لعنت خدا به من...لعنت به من...لعنت.

(این پست مربوط به نفس نیست.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/07ساعت 18:45  توسط یه بی قرار  | 

حالت خوبه؟

دلم تنگه یه جورایی...نمیدونم چم شده!!!نمیدونم.

***********

دهانت رو بیار جلو...

لب هاتو غنچه کن و بیا نزدیک تر...

دستام یخ کرده.بهشون "ها" کن!!

زیاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/05ساعت 15:43  توسط یه بی قرار  | 

شبی اهورایی

بر دل ندهم ره,پس از این مهر بتان را                          مَُهر لب او بر دل این خانه نهادیم

(حافظ)

*************

شب ولادت ميترا ،الهه ي مهر بر آن شويم همانند پيشينيان

اهريمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنايي مهر و محبت در دلمان

جوانه زندو بذر عشق و دوستي طولاني ترين شب سال را منور کند . . .

يلدا مبارک...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/30ساعت 14:10  توسط یه بی قرار  | 

ادامه ی نینوا

حدود ساعت8

امام فریاد هل من ناصر ینصرنی را سرداد که چند نفر دچار تردید شدند و به سپاه امام آمدند.

از جمله حر بن یزید ریاحی ؛أبوالشعثاء و دو برادر که قبلا جزو خوارج بودند.

 

حدودساعت9

عمر سعد با پرخاش شمر؛ اولین تیر را به طرف سپاه امام رها کرد و شروع کننده ی جنگ شد.

 

حدود ساعت 10

به جناح راست و چپ لشکر امام حمله شد.

 

حدود ساعت 11

امام دستور تک تک به میدان رفتن را داد.اولین شهید مسلم بن عوسجه بود.و بعد از او

پیرمرد زاهد کوفه یعنی بُرَیر...

 

12:50اذان ظهر

حبیب بن مظاهر وقت اذان ظهر شهید شد.و امام برای اولین بار در روز عاشورا گریست و

رو به آسمان فرمود:خدایا!رفتن جان خودم و دوستانم را به حساب تو میگذارم.

 

حدود ساعت13

30نفر از یاران امام تا وقت نماز زنده بودند و بعد از این ساعت شهید شدند از جمله حر بن یزید

ریاحی و زهیر.بعد از کشته شدن اصحاب نوبت به بنی هاشم رسید.اولین نفر علی اکبر(ع) پسر امام بود.

 

حدود ساعت14

28نفر از بنی هاشم شهید شدند:7برادر امام حسین(ع) ؛3پسر از امام حسن(ع) ؛2پسر از امام حسین؛

2نوه از جعفربن أبیطالب؛9نفر از آل عقیل و بقیه از نوادگان بقیه ی عموهای پیامبر بودند

که یکی از کشته شدگان نوه ی أبولهب بود.

عباس دلاور در محاصره کشته شد و اما برای دومین بار بعد از مرگ برادرش گریست و فرمود:

اکنون دیگر کمرم شکست.

 

حدود ساعت15

اما به طرف خیمه ها برگشت تا خداحافظی کند.پیراهنی پاره پاره پوشید تا آن را بعد از شهادت

غارت نکنند.وقت وداع کودک شیرخواره ی او یعنی علی اصغر(ع) توسط تیر حرمله کشته شد.

امام به میدان رفت.شمر و 10نفربه مقابله آمدند.بعد از شهادت جای 33زخم نیزه و 34 زخم شمشیر

بر پیکر مبارک امام بود.

قبل از شهادت ذوالجناح خبر را برای اهل خیمه آورد و عبدالله بن حسن(ع) به سوی امام دوید که او

را نیز در بغل امام کشتند.امام برای سومین بار ناراحت شدند و کوفیان را نفرین کردند:

خدایا!باران آسمان  روییدنی زمین را از ایشان بگیر.

 

16:06اذان عصر

حمید بن مسلم؛ وقایع نگار لشکر عمربن سعد چنین نوشته است:به خدا هرگز شکسته ای را ندیده بودم

که فرزند و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او محکم و دل آرام باشد.

 

حدود ساعت17

بعد از شهادت امام؛ غارت عمومی اموال ایشان آغاز میشود.سر امام را جدا میکنند و به خولی میدهند

تا همان شبانه برای إبن زیاد ببرد.بعد به دستور عمر سعد بر بدن مطهر امام و یارانش اسب میدوانند

تا استخوان هایشان هم خرد شود.

 

18:49اذان مغرب

کشتگان لشکر کوفه را جمع میکنند.تعداد این افراد88نفر است.عمر سعد دستور نماز مغرب میدهد...


طبق محاسبه ی مرحوم دکتر احمد بیرشک در "گاهشماری ایرانی"


******************

دوستان اگه سوالی چیزی داشتید میتونید بپرسید.اگه در حد توانم بود حتما پاسخ میدم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 12:3  توسط یه بی قرار  | 

از یاد تو یک نفس دلم غافل نیست...

هرچی میرم دوتا موزائیک میبینم یکی بالا و یکی پایین که روشون سیمان شده.نمیدونم کدوم بالان کدوم پایین.

فقط میدونم وقتی میشینم میخوام بلند بلند گریه کنم ولی وجود اون چنتا موجود ناطق اون دور و ور نمیذاره که راحت باشم.باهاشون حرف میزنم.به پسرک میگم:مواظب خواهرت باش.اون کوچولوتر از توئه.زودرنجه مث مادرش.نذار احساس بی کسی و تنهایی کنه.بذار بهت تکیه کنه.فرقی ندارید هاااا...ولی اون دنیای ما رو درک نکرد.بذار بدونه هر لحظه منتظرم که بیام پیشتون.هردوتون عزیزین.

دوستتون دارم عزیزکانم...

وقتی منتظری بعد از یک سال این ور اون ور زدن نتیجه بگیری و مادربشی ولی نمیشه...

وقتی میرسه اون روزی که باید وضع حمل کنی ولی چیزی در رحم نداری...چه کسی میدونه که چه حسیه؟

4شنبه باید مادر میشدم ولی...

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ.خداااااااااااااااااااااااااااااااااا...

چرا من که ظرفیت نداشتم؟هان؟..............................چرا؟

دلم خوشه که باباشونو دارم...ولی اونم الان اینجا نیس.

نیاز شدید دارم به یه چیزی...ولی نمیدونم چی...شاید یه آغوش پراز احساس با یه بغل سکوت و صدای

گریه ای که بغض رو خالی کنه...میخوام سرمو بذارم روی سینه ی مردونه اش.همین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 11:24  توسط یه بی قرار  |